یا انسانها دارند خیلی ماشینی می شوند یا ماشینها دارند خیلی انسانی می شوند ولی خلاصه نتیجه این شده که انسانها حسابی دلخور شده اند.
یا انسانها دارند خیلی ماشینی می شوند یا ماشینها دارند خیلی انسانی می شوند ولی خلاصه نتیجه این شده که انسانها حسابی دلخور شده اند.
آفتاب روی صورتم سنگینی می کرد و با حیرت به تئاتر بزرگی که در جریان بود و از قضای روزگار من هم از بازیگرانش بودم نگاه می کردم و توی دلم «داد و بیداد از این روزگار» می خواندم.
ناگهان صدای بلند شلیکی به گوشم رسید. انگار که تمام قلبم فروریخت و من هم همراه قلبم روی آسفالت خیابان فرو ریختم.
پدرم اصرار داشت که نترسم. ولی من اصلاً نمی ترسیدم. چشمهایم خیلی دورها را نمی دید. حتماً باید به چشم پزشکی بروم.
پدر جان من نمی ترسم. تو هم نترس!
همه جا سفید شد.
اگر یک کلاف گره خورده و سر در گم را به من بدهند و از من بخواهند که بازش کنم، ترجیح می دهم مزرعه ای از پنبه بکارم و درو کنم و کلاف بریسم ولی گره های کلاف گره خورده را باز نکنم.
خلاصه که ننه جون! زمونه زمونه ی restart کردن است.
خدایا! خدایا! خدایا!
از تو (شما) بسیار سپاسگزارم که همکلاسی ام چایی اش را در سطل ماست می نوشد تا کره ی زمین گرم نشود و پنگوئن ها بدبخت نشوند!
چه چیز بدی است این اصل «آن چیز را که بر خود نمی پسندی بر دیگران هم مپسند و بالعکس.» دیگران چه می دانند آن چیز برای تو چه معنی هایی می دهد که برای آنها نمی دهد و بالعکس!!
می آیم و میروم، می آیم و می روم در حالی که وسطم همچنان ساکن باقی می ماند.
کش می آیم انگار!
با همان معصومیت کودکانه، همان بلاهت هفت سالگی ام که فکر می کردم جاکش اسم جعبه ی کوچک زیرچرخ خیاطی است که کش هایشان را در آن نگه می دارند.
کش می آیم،
با انعطاف همان کش ها،
که در جاکش همیشه جایشان خالی می ماند.
کوتاه کردن مو کار بسیار خوبی است چون آدمی سبک می شود و امکان پرواز کردن بالا می رودو حتی ممکن است علم و دانش و در بهترین حالت افکار انقلابی و هیجان انگیز به علت وجود موانعی چون خرمن مو به راحتی به کله تان نفوذ کند. نگران افکار شیطانی و مخرب نباشید چون آنها به علت قدرت نفوذ بالا به هر حال وارد کله تان خواهند شد!
نشاید که موهایتان طویل گشته و مغزتان را بپوشاند. پس به سلمانی رفته و کوتاه کنید، کوتاه! باشد که جملگی موکوتاه شویم!
روزهای کوفتی روزهایی است که هر پنج دقیقه یک بار دمای هوا رو تو اینترنت چک می کنم تا تخمین بزنم چه قدر لباس باید بپوشم که بتونم تو بالکن بدون سگ-لرزه سیگار بکشم و ساعت از 11 پیش از ظهر تبدیل می شه به ساعت 11 پس از ظهر بدون اینکه یکی از سیگارها کم شده باشه یا حتی موقعیت جغرافیایی من عوض شده باشه.
فصل کوتاه کردن پر مرغ هاست. مرغ هایی که همه اش جیششان را نگه می دارندو سنگ کلیه می گیرند و سنگ می پرد تو تخم هایشان و ما هِی تخم مرغ های سنگی داریم. تخم مرغ های سنگدار جیشی! باید پرهایشان را کوتاه کرد چون فصل کوتاه کردن پر مرغ هایی از این دست است. فقط گاوها را فراموش نکنید هیچ وقت! برای این کار بد نیست موقع کوتاه کردن موی مرغ ها که شاید اسمش پر باشد یک آواز گاوی بخوانیم.
ما هر چه قدر سعی کردیم با لوس کردن های پیامبرانه خودمان تنی چند به پیروان بیافزاییم نشد که نشد! به همین جهت زین پس روش های کاملاً سنتی از قبیل معجزه و مهر و عطوفت و انذار و ارعاب در پیش خواهیم گرفت.و اما...
آورده اند که چوپانی در بیابان مشغول چراندن گوسپندان خویشتن بود. هنگام چرت عصرگاهی وقتی با گردنی خمیده به چریدن حیوانات می نگریست و iPod شافلش آهنگ This is your Life از The Dust Brothers که از ساندتراک های Fight Club می باشد، آورده بود، به ناگه چهره اش در هم رفت و به مسخرگی زندگی شروع به اندیشیدن کرد. در لحظه ای کاملاً عرفانی ناگهان فرقی میان خود و چارپایانش احساس نکرد.
در این لحظه رو به آسمان کرد و سپس زمین و همه کاینات را به باد ناسزا گرفت که این چه زندگی پوچی است! حتی کار به جایی رسیده بود که به جان زبان بستگان علف خوارش هم غر می زد و از زندگی شکایت می کرد! در همین اثناء صاعقه ای از آسمان به زمین آمد و چوپان غرغرو را تکراند و با خاک یکسان کرد.
سخن کوتاه: دست از غرغر کردن بکشید که بسیار شنیع و اعصاب خورد کن است و اگر جنبه ندارید آهنگ های دیگری مثل لیلا فروهر گوش کنید! خلاصه آنکه هر گاه لب به غرغر و نالیدن از زندگی سگی خود گشودید منتظر هر گونه بلای آسمانی هم باشید! از ما گفتن بود،
باشد که همه رستگار شویم.
چه فایده ای دارد این پیامبر شدن؟!
من اصلاً این مردمان را دوست ندارم که هدایتشان کنم!
حتی خود خدا هم 1400 سال پیش یک بار ناامید شد، من دیگر چه حرفی برای گفتن دارم؟!
بهتر است همه ی حرف هایم را با همان خود خدا بزنم.
و اما خدا!
به خاطر می آورم در کتابی یا گوشه ای خواندم که در ایران باستان دوره ای بوده است که قومی در آن اعتقاد داشتند، خدایشان واحد و همان زمان است. این قوم می پنداشتند تنها چیزی که بشر قادر نیست بر آنها فایق آید و همیشه مطیع آن است زمان است و بس! از این روی خدای خود را زمان می دانستند و حالا آنکه با این خدای خود چه کار می کردند، بنده ی حقیر بی اطلاع است.
غرض از نقل این حکایت این بود که خداوندگاری که این تن را همانا مبعوث نموده، خداوندی از همین جنس است. تو گویی اصلاْ خود زمان! و اگر این اندیشه را به خود راه می دهید که ممکن است بر او فائق آیید یا به کلکی خلاصه حالش را بگیرید، سخت کور خوانده اید. [البته این جمله ی آخر از جانب خودم بود چون خداوندگار به غایت مهربان هستند و اصلاْ اهل تهدید و ارعاب نمی باشند.]
سخن کوتاه: انسان های خوبی باشید و دست از خاله زنکی و چرت و پرت گویی پشت سر دیگر بندگان خدا بکشید. اگر احساس علافی و بیکاری به آن حد فشار آورد که نیاز شدید به خاله زنکی حس کردید، به جایش یک پاکت سیگار بکشید و این حرکت شنیع را از فکر خود بیرون کنید. باشد که همه رستگار شویم!
لازم دیدم در کلماتی چند، در باب مسئله ی پیامبری و مسایل مربوطه کمی روشنگری بنمایم همانا: در اصل بنده نه چوپان نه بیابانگرد و غارنشین و نه high on cocaine بوده ام. بلکه بنده ای به شدت عادی و معمولی سردرگم در میان بقیه ی بندگان ول می گشتم. اما همان طور که هر چیزی دوره ای دارد، بنده این وسط به ظن خود به پیامبری رسیدم. البته در این شیوه ی جدید پیامبری هدف ارشاد و از این حرفا نیست بلکه خوب هدف رستگاریست از هر نوع. بیش از این جایز نمی دانم در این مورد سخن برانم.
باشد که همه رستگار شویم.
از وقتی پیامبر شدم انگار یه چیزایی در درونم عوض شده، از این روست که در بیرونم هم عوض خواهد شد و زین پس کلاْ یه تحولات اساسی خواهیم داشت. از قبیل سوئیچ کردن از چرت و پرت های مثلاْ دپرس و از دنیا بریده به چرت و پرت های مسخرگی(یا تمسخرآمیز) که دسته ی دوم وبلاگ هاست که این روزها رایج شده و با وجود اینکه فلسفه ی وجودی اش در اصل تکراری نبودن بوده، حالا دیگه بدجوری هم تکراری شده! البته دست کم این مزیت رو دارن که باعث گشادی روح خواننده شده و بعضاً دلشان را خنک می نماید.
الآن بدجوری قصد دارم این دسته گل هایی رو که زرت و زرت از خودشان عکس می گیرن به باد انتقاد بگیرم. (در حسن نیتم شک نکنید هرگز نه بحث حسودی در میان است نه تمسخر و تحقیر) ولی فعلاً چون تحقیقاتم در این جرگه به کمال مورد نظر نایل نگشته مدتی دست نگه می دارم. امیدوارم در این مدت از پیامبری عزل نگردم!
انگار احساس می کنی قبلاً هم همین جا بوده ای.
نگرانم.
نگران پیرمردها و پیرزن های اطرافم هستم که زندگی خیلی برایشان تکراری شده و شاید همان بهتر که بمیرند.
نمی دانم این بردگی های ساکن, برای فراموشی چه دردی است؟!
می دانم که چه قدر خسته شده اید. بیایید آخر هفته ها محض تنوع هم که شده از دست بدبختی مان فریاد بکشیم!
من هم خسته شده ام. سخت است پیر شدن وپهن شدن روی زمین و وارد شبکه ی فاضلاب شدن از شدت لختی، چرا تمام نمی شود؟!
چرا تمام نمی شود؟!
چرا تموم نمیشه؟
تکرار ملال انگیز حضور و صدای نفسهایم که حوصله ام را سر می برد، حقیقت تلخ وجود و یا شاید واقع گرایی احمقانه ایست که خودش واقعیت ندارد!
واعظ احمقی شدم بعد از این همه سال نگاه کردن به دهان هایی که می جنبند و نشنیدن.
شوخی جالبی است این زندگی!
به سلامتی ما و شما و چرت و پرت هایی که گفتن و نگفتنشان به یک اندازه مسخره است.
رشته هایی هستند که آدمی را به گذشته پیوند می دهند، هر چند نازک، هر چند در هاله ای از توهم و فانتزی. و هر چه از عمر می گذرد، رشته ها بیشتر و بیشتر می شوند و چروک ها عمیق تر و عمیق تر و the consent to be raped بیشتر و بیش تر!
واقعاً سؤال مهمیه، در واقع جوابش مهمه: که تا چه حد باید سختی های گزنده ی وقایع رو پذیرفت؟! تا چه حد باید هدیه های اتفاقی سرنوشت را قبول کرد؟
مرزبندی میان واقعیت های تحمیلی و غیر تحمیلی، مسخره تر از اراده و انتخاب، حتی مسخره تر از جبرمنفعل کننده ی زیر پوستی.
واقعاً چه فرقی داره که چه کسی منفعل است و چه کسی فاعل؟! وقتی به هر حال همه ی فعل ها احمقانه و بی دلیل به نظر می رسند. وقتی احساس خوشبختی حداکثر چند ثانیه به درازا می کشد و احساس بدبختی اصلاً وجود ندارد چون بدبختی و زندگی معادل شده اند و تازه می فهمی تصوراتت از زندگی افسانه هایی است که باید برای کودکانت شب ها قبل از خواب تعریف کنی!
همین بدبختی یا همین خوشبختی که اسمش زندگی است، همین تاب خوردن های آرام و بی احساس روی صندلی مادربزرگ، همین مقاومت برای پلک نزدن هنگام تماشای غروب، همین اشک هایی که در چشمانت حلقه می زند و وانمود می کنی علتش ریزش ناگهانی نور به چشمانت است، همین ورق های سفیدی که سیاه می شوند، همین احساس پهن و سنگین پیری، همین خوشبختی یا بدبختی که اسمش زندگی است، زندگی است، زندگی!
دوست داشتم هر شب با همه تان خداحافظی می کردم.
هر چه که بیشتر از کودکی فرار کنی لوس تر و بچه ننه تر می شی. هر چی هم که بیشتر با بچه بودن حال کنی بچه ننه تر و لوس تر می شی.
پی نوشت1: شاید به نظر برسه که منظور اینه که بچه با کودک فرق داره. نه! هیچ فرقی هم نداره. شاید هم فکر کنید که لابد "لوس تر و بچه ننه تر" با "بچه ننه تر و لوس تر" فرق داره. باز هم جواب اینه که "و" در زبان فارسی خاصیت جابجایی داره. به نظر می رسه که حقیقت اینه که هر کاری کنی بچه ننه تر و لوس تر می شی.
پی نوشت پی نوشت 1: درسته که پی نوشت 1 کاملاً عاری از منطق است ولی شما به بزرگی خودتون بپذیرین.
پی نوشت2: پیشاپیش از نظرات موشکافانه ی ادیبان و زبان شناسان و احل منطق بسیار متشکرم.
پی نوشت 3: شاید با خودتون فکر کنید: «این دیگه چه خلیه که فکر می کنه کسی خزعبلاتشو می خونه که حالا بیاد نظر هم بده!» گر چه حق با شماست ولی همین که تا همین جا رو هم خوندین نشون میده بالاخره یکی پیدا می شه که این خزعبلاتو بخونه.
*** کلیه ی خطوط بالا نشان گر این حقیقت است که بنده به علت فرار از کودکی یا حال کردن با بچگی روز به روز لوس تر گشته ام.
نپرسید از من که چرا این همه غمگینم!
نپرسید که چرا ادامه ی همه ی شادی ها در سایه و غم تمام می شود!
شما هم بیایید و این وزش سهمگین سرما را به درون همه ی حفره هایی که امن می پنداریدشان، بپذیرید! در این ورود ناگهانی سرما که نمی توانم هرگز انکارش کنم، فقط و فقط آغوشم تا ابد گشوده می ماند برای این که در بر بگیرم تمام خاطرات رنگی و خوشبویی را که در هر پلک زدن به خاطرم می آید.
تهوع و لبخندهای گرم!
صداهای خوبی انگار همیشه از بهشت می آید. مسابقه ی آشپزی- «عدسشو بیش تر کن!» - فریاد و هلهله ی تماشاچیان برای تشویق آشپز محبوب من – گشتن همه ی قفسه های سوپر مارکت به دنبال بیسکوییت مورد علاقه ام – خیانت های شیرین و سنگین – غروب خورشید قبل از این که از خواب بلند شوم – پینگ پنگ با بچه های شمال – مگس های عوضی قاهره روی صورت بچه هایم که خوابشان برده – مسافرت های دسته جمعی با بچه های مدرسه که حتی ماندانا کامکار هم هست - «تولدم! تولدم! تولدم مبارک!»
دوست دارم دست تک تک دوست هایم را از دوم دبستان بگیرم و دو تایی دور اتاق بچرخیم و خیلی لَخت و مسخره برقصیم و برقصیم و بمیریم. و زنده بشیم. بچه های مهدکودک یکتا، بچه های احمق و دماغوی مدرسه، فوتبالیست های وحشی و مغرور راهنمایی. گوجه سبز بخریم و ته سرویس بخوریم. برقصم تا صبح با بچه های درس خوان و نگران پیش دانشگاهی، به خصوص با پسرهایی دوست داشتم به من توجه کنند و خیلی دیر توجه کردند، دوست دارم خودِ پنج ساله ام را بغل کنم و تا صبح برقصیم در حالی که چتری های جفتمان به چپ و راست تاب می خورد. دلم تنگ نیست و هست.
یک فنجان قهوه ی داغ لطفاً!